تبلیغات
گفتار معمار - داستان بی پایان هردمبیل و شهر هرت

داستان بی پایان هردمبیل و شهر هرت

شنبه 30 بهمن 1389 02:09نویسنده : معصومه روزبهانی

 

داستان بی پایان هردمبیل و شهر هرت

   (قصه بیستم - قصه های شهر هرت) 

 روزی روزگاری پادشاه قدرقدرت و فرمانروای قوی شوکت شهر هرت اعلی حضرت هردمبیل شاه هوس گردش دریایی کردند. بدین منظور یک کشتی تفریحی بزرگ و اشرافی برایشان ترتیب دادند و همه وسایل رفاه و آسایش را در آن فراهم کردند. 

   خراج ها و مالیات های ایالات و ولایات را تازه جمع آوری کرده و به ایشان تحویل داده بودند. بنابراین خزانه شاهانه انباشته از سکه های طلا و دانه های یاقوت و مروارید بود. هردمبیل نسبت به این جواهرات تعلق خاطری ویژه داشت و نمی توانست آنی از آن ها دوز باشد، لذا دستور داد همه جواهرات را در صندوق هایی بریزند و به همراه سایر وسایل ایشان در كشتی جای دهند.

  پس از آماده شدن وسایل ، سفر تفریحی دریایی آغاز شد. هردمبیل بر فراز عرشه كشتی نشسته و افق های دور را تماشا می كرد.

  پس از مدتی از تماشای امواج آب و كوه های دور دست خسته شد و به سوی جواهرات توجه كرد. در یكی از صندوق ها را باز كرد و مشغول بازی با سكه ها شد. ناگهان یكی از دانه های گرانبهای مروارید از دست ایشان رد شد و به درون آب دریا افتاد.از افتادن جواهر به دریا همه به وحشت افتادند كه مبادا اعلی حضرت دستور دهند كه همین جا لنگر بیندازید و جواهر را از اعماق دریا برایم بیابید و بیاورید، ولی بر خلاف انتظار دیدند اعلی حضرت با خوشحالی زایدالوصفی می خندند. شاه با شنیدن صدای« قلپ ! » ناشی از افتادن دانه مروارید یه درون آب حوششان آمده بود و سرمستانه می خندیدند! ایشان ضمن دل ریسه رفتن و قاه قاه خندیدن توجه همه را به شنیدن صدای « قلپ » جلب می کردند. ایشان سپس همه را دور خود جمع کردندو شروع کردند به انداختن یکی یکی دانه های مروارید به دریا. با افتادن هر دانه مروارید و سکه به دریا ایشان توجه همه را به شنیدن صدای « قلپ » جلب می کردند و باز قاه قاه می خندیدند. اطرافیان نیز ضمن ناراحتی قلبی ناشی از اتلاف جواهرات، ظاهرا همراه با پادشاه با تلخی قاه قاه می خندیدند و می کوشیدند وانمود كنند كه در تایید زیبایی صدای قلب می خندندو لذت می برند. بدین وسیله همگی حرف شاه را تصدیق می کردند.

  این كار همچنان ادامه داشت. یكی از صندوق ها در شرف خالی شدن بود و شاه همچنان یكی یكی سكه ها و سایر جواهرات را به داخل آب می افكند و با شنیدن صدای قلب بلند بلند می خندید و همه را به خنده و شادمانی تشویق می كرد.

 برخی از بزرگان دربار با وجود حاكمیت روحیه تملق و چاپلوسی بر روابط دربار ملوکانه، از این كه سرمایه مملكت و هزینه یك سال كشور دارد از دست می رود، داشتند كم كم نگران می شدند. آنان با چشمی نگران و با چشم دیگر خندان این كارهای احمقانه شاه را می نگریستند، ولی هیچ یك جرات انتقاد نداشتند. 

 جواهرات صندوق اولی تمام شد. اعلی حضرت همچنان كه كودكانه سرمست از لذت صدای « قلپ » بودند ، دستور دادندتا صندوق دوم را بیاورند تا جواهرات آن را هم یكی به آب بیندازند.

  بعضی از وزیران و درباریان زیر چشمی به همدیگر می نگریستند و هر یك با ایما و اشاره از دیگری می خواست كه نسبت به پی آمدهای فاجعه بار این كار كودكانه به اعلی حضرت هشدار بدهند؛ ولی باز هیچ كدام جرات این كار را نداشتند؛ چون اعلی حضرت اصلا از انتقاد و نصیحت و.. خوششان نمی آمد و هر كس چنین جراتی به خود می داد ، ناگزیر با سرنوشت خود و دودمان خود بازی می كزد.

   خب ! عزیزان لابد در انتظار پایان داستان هستند ! آری من هم چون شما چشم به راه آخر قصه هستم، ولی آخرین خبری كه من دارم این رویه یعنی افكندن سكه های طلا و دانه های مروارید به دریا همچنان ادامه دارد و بنا به آخرین خبرها هنوز هیچ كس جرات تذكر و هشدار به اعلی حضرت را ندارد و این جشن كودكانه همچنان ادامه دارد....

                                              نویسنده : شفیعی مطهر


آخرین ویرایش: - -

 
چهارشنبه 3 خرداد 1396 08:32
It is the best time to make some plans for the future and it
is time to be happy. I've read this post and if I could I wish to suggest you some interesting things or advice.
Perhaps you could write next articles referring to this article.
I want to read more things about it!
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 11:52
I pay a visit daily a few blogs and blogs to read content, except
this blog offers quality based content.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر